نفرین ادبیات دامنگیر است و شوخیبردار هم نیست. حرف امروز و دیروز هم نیست. اینطور وقتها باید رفت سراغ نیما. توی خال میزند. وقتی به شراگیم مینویسد: "از شعر خوب گفتن و نمایشنامۀ استادانه از آبدرآوردن جز بهبه و چهبسا جز حسد و بدگویی چیزی دست کسی را نمیگیرد. باید گذشتهای داشت. ما این بار سنگین را کشیدیم. ولی رشتههای دیگر در حداقل خود که کار نمایانی هم نکرده باشی، حکم خورجین بارهای نهار راه را دارد. در این خورجین بارها حتماً نان و آبی هست و مسافر گرسنه و تشنه را نجات میدهد."
حالا حکایت گپی است با دوستی از تبار علوم دقیقه و طبیعیه. گفت شماها درویشمسلکانه زندگی کردهاید و خوشا به سعادتتان! گفتم باریکلا! اما این حرفها را ببر سر کوچه، تُف هم کف دستت نمیاندازند. گفت همهچیز پول نیست. گفتم احسنت! اما پول همهچیز را هست و نیست میکند.
برچسب:
نویسنده: نگین کاظمیان